جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387
سه بار از خدا خواستم که فکر کنی دوستت ندارم
اولین بار وقتی بود که تمنای دوستی ات را داشتم
دومین بار وقتی گفتی دوستم داری و مغرور شدم
سومین بار وقتی فهمیدم دروغ میگفتی و من اشتباه کردم
![]() |
![]() |
![]() |
دستم به سوی نوشتن نمیرود
نامه ات را خوانده ام
زل زدم
پشت دیوار را هیچ نگاه نافذی نمی شکافد
من فقط همین حالا هستم
لحظه پاک است
مرا دریاب
تا دریابم چه بوده ای و چه خواهی شد
ای بهتر از من با من
گم شدم در خیال فصل خزان و تو
فقط شعار بهار را میدهی
چشمان خمار آلوده ما
ره به دیار خرابات دارد
نه هوس به آغوش محالات
نه همین بودن کز بودن تو شکل گرفت
پس به ناچاری این بودن و آن بودن بود
که دچاریم و دچاری به همین بودن ها
میگه : اگه دیر بیایی سرت رو میبرم
باز میگه : اگه نیایی شهیدت میکنم 
باز میگه : اگه بی معرفت بشی
و نیایی منم بیمعرفت میشم
و تنهات میگذارم 
میشه همه اینها بود و نشد؟