پرستوی عزیز ( فراقت دلتنگی ) منو به یک بازی دعوت کرده
یکی از مطالبی که قبلا تو بلاگم گذاشتم و دوستش دارم
اگر زمان گذشت و زمانه نگذشت
و تو هم نیامدی که من گم در کوچه های شهریوری خود
زخمه بر دیوار های حسرت میزنم
که زود گذشت روزهای طلایی
![]() |
|
![]() |
پرستوی عزیز ( فراقت دلتنگی ) منو به یک بازی دعوت کرده
یکی از مطالبی که قبلا تو بلاگم گذاشتم و دوستش دارم
اگر زمان گذشت و زمانه نگذشت
و تو هم نیامدی که من گم در کوچه های شهریوری خود
زخمه بر دیوار های حسرت میزنم
که زود گذشت روزهای طلایی
زنگ زدم دارم صحبت میکنم یک زمزمه های عجیب و غریبی پشت گوشی میاد
مثل هجی کردن یکسری کلمات نامفهوم که بیانش سخته و نمیشه درست
فهمیدش بعد از ربع ثانیه میگم چی بود میگه آیت الکرسی ( خیلی زحمت کشیدم
که مفهومش رو درک کنم ) میگم برای چی میگه برای بودنت عجیب هست که
بودن من بستگی داره به چند صفحه عربی و چند تا نفس عمیق اگر قرار بود کسی
با آیت الکرسی حفظ شود که لاجرم اینهمه زندان و دادگاه خانواده و بوق و کرنا نبود
***
تو که دریایی ما هم که رودخونه پس چرا به جای ریختن بیهوده به دریا سدی نسازیم تا همه مزارع خشک سیراب بشن و باطراوت
***
تو که دریایی ما هم که رودخونه پس چرا من به تو نریزم تا همه بچه ماهی های نابالغ طعم شور دریا را مزمزه بکنن
***
تو که دریایی منم رودخونه چرا من از دور تورو میبینم اما به جای رسیدن به تو به یک رود بزرگتر میریزم ؟
***
زنگ .. من هفته دیگه میام سنگامونو وا بکنیم ؟! بکنیم , اصلا سال ساله کندن و بریدن و انداختن است
حتی از رخت مجردی ما
آخر کلام : آنقدر بزرگ شدیم که یادمان رفت آرزوهایمان را
پ.ن: روز مادر مبارک همه مادرهای دیروز و امروز و فردا
خوشحالم چون چیزی که نگرانش بودم فقط یک شوخی بود ایکاش همه مشگلات
همینطوری تموم بشن شبلی