Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

پرستوی عزیز ( فراقت دلتنگی ) منو به یک بازی دعوت کرده

یکی از مطالبی که قبلا تو بلاگم گذاشتم و دوستش دارم

 

اگر زمان گذشت و زمانه نگذشت

و تو هم نیامدی که من گم در کوچه های شهریوری خود

زخمه بر دیوار های حسرت میزنم

که زود گذشت روزهای طلایی

جمعه 7 تیر ماه سال 1387


زنگ زدم دارم صحبت میکنم یک زمزمه های عجیب و غریبی پشت گوشی میاد
مثل هجی کردن یکسری کلمات نامفهوم که بیانش سخته و نمیشه درست
فهمیدش بعد از ربع ثانیه میگم چی بود میگه آیت الکرسی ( خیلی زحمت کشیدم
که مفهومش رو درک کنم ) میگم برای چی میگه برای بودنت عجیب هست که
بودن من بستگی داره به چند صفحه عربی و چند تا نفس عمیق اگر قرار بود کسی
با آیت الکرسی حفظ شود که لاجرم اینهمه زندان و دادگاه خانواده و بوق و کرنا نبود

***

تو که دریایی ما هم که رودخونه پس چرا به جای ریختن بیهوده به دریا سدی نسازیم تا همه مزارع خشک سیراب بشن و باطراوت

***

تو که دریایی ما هم که رودخونه پس چرا من به تو نریزم تا همه بچه ماهی های نابالغ طعم شور دریا را مزمزه بکنن

***

تو که دریایی منم رودخونه چرا من از دور تورو میبینم اما به جای رسیدن به تو به یک رود بزرگتر میریزم ؟

***

زنگ .. من هفته دیگه میام سنگامونو وا بکنیم ؟! بکنیم , اصلا سال ساله کندن و بریدن و انداختن است
حتی از رخت مجردی ما

 

آخر کلام : آنقدر بزرگ شدیم که یادمان رفت آرزوهایمان را

پ.ن: روز مادر مبارک همه مادرهای دیروز و امروز و فردا

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

 

خوشحالم چون چیزی که نگرانش بودم فقط یک شوخی بود ایکاش همه مشگلات
همینطوری تموم بشن شبلی

<<    1      2