<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[حرفهای مانده در دل]]></title>
		<link>http://lopo.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[خواستگاه من]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[سکته از نوع مغزی]]></title>
					<link>http://lopo.blogsky.com/1387/06/15/post-30/</link>
					<description><![CDATA[<p>در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش<br />&nbsp;به&nbsp;سنگی خورد وبا پشقاب غذا در<br />&nbsp;دستش به زمین خورد، علت زمین<br />&nbsp;خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به<br />&nbsp;آن عادت نکرده بود.<br />&nbsp;دوستان کمک کرده و او را از زمین<br />&nbsp;بلند و بر نیمکتی نشاندند و جویای<br />&nbsp;حالش شدند.جواب داد حالش خوب است<br />&nbsp;وناراحتی ندارد. مهماندار پشقاب<br />&nbsp;جدیدی با غذا به ایشان داد. خانم<br />&nbsp;ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق<br />&nbsp;دوستانش گذراند و بسیار راضی به<br />&nbsp;اتفاق همسرش به خانه برگشت.<br />&nbsp; چند ساعت بعد همسر ژولی به<br />&nbsp;دوستانی که در گاردن پارتی بودند<br />&nbsp;تلفن کرد و اطلاع داد که<br />&nbsp;ژولی را به بیمارستان برده اند.<br />&nbsp;خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در<br />&nbsp;بیمارستان فوت کرد و پزشگان علت<br />&nbsp;مرک را سکته مغزی &nbsp;A..V.C (Accident vasculaire<br />&nbsp;cöébral)تشخیص دادند.<br />&nbsp;چند لحظه از وقت خود را به مطالبی<br />&nbsp;که در پی &nbsp;می آیند معطوف کنید،<br />&nbsp;شایدروزی شما با چنین اتفاقی<br />&nbsp;برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی<br />&nbsp;را نجات دهید<br />&nbsp;&nbsp; یک متخصص اعصاب (نرولوگ ) می گوید:<br />&nbsp;بعد از یک ضربه مغزی که منجر به<br />&nbsp;خون ریزی رگی در ناحیه مغز شده،اگر<br />&nbsp;شخص ضربه دیده را در زمانی کمتر از<br />&nbsp;سه ساعت به بیمارستان برسانند<br />&nbsp;امکان بر طرف کردن حادثه و نجات<br />&nbsp;شخص بسیار زیاد است. ولی همواره<br />&nbsp;باید قادر به تشخیص حادثه بود و<br />&nbsp;این عمل بسیار ساده است.<br />&nbsp;پزشک متخصص می گوید مهمترین وظیفه<br />&nbsp;تشخیص &nbsp;حادثه خون ریزی مغزی است و<br />&nbsp;بعد از تشخیص و قبل از سه ساعت باید<br />&nbsp;شخص را به پزشک&nbsp; رساند.<br />&nbsp;&nbsp; متخصص می گوید یک شاهد حادثه با<br />&nbsp;آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی<br />&nbsp;می تواند با سه سئوال ساده از مریض<br />&nbsp;به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن<br />&nbsp;گاردن پارتی یک نفر سئوالهای زیر<br />&nbsp;را از ژولی کرده بود حتما&quot; ژولی<br />&nbsp;زیبا و جوان اکنون زنده بود..<br /><br />&nbsp;&nbsp;<br /> 1 ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی<br />&nbsp;خورده بخواهید به خندد.<br />&nbsp;2 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده<br />&nbsp;بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.<br />&nbsp;3 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده<br />&nbsp;بخواهید یک جمله ساده را تکرار<br />&nbsp;کند. &nbsp;مثلا&quot; بگوید خورشید در<br />&nbsp;آسمان بسیار خوب می درخشد.<br />&nbsp;&nbsp;<br /> اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر<br />&nbsp;به انجام یکی از این کارها نباشد<br />&nbsp;باید فوری اورژانس را خبر کرده و<br />&nbsp;بیمار را به بیمارستان منتقل کرده<br />&nbsp;و به مسئول مربوطه عدم اجرای یک یا<br />&nbsp;چند اعمال فوق را اطلاع داده تا<br />&nbsp;ایشان پزشک را در جریان گذارد.<br />&nbsp;یک متخصص قلب و یا اعصاب می گوید<br />&nbsp;اگر کسی این ایمیل را دریافت کند و<br />&nbsp;حداقل آنرا برای ده نفر دیگر ارسال<br />&nbsp;دارد،مطمئن باشد که در زندگی اش<br />&nbsp;جان یک یا چند فرد را نجات داده<br />&nbsp;است.<br />&nbsp;توجه کنید، تعداد افرادی که این<br />&nbsp;روزها با اینترنت کار میکنند در<br />&nbsp;دنیا چقدر است و اگر ده نفر به ده<br />&nbsp;نفر دیگر این ایمیل را ارسال<br />&nbsp;دارند،تعداد افراد آشنا با این<br />&nbsp;سئوالها به صورت تابع نمایی در<br />&nbsp;کمتر از یک ماه به میلیونها نفر<br />&nbsp;خواد رسید.&nbsp;&nbsp;<br />&nbsp;<br />تو کل این مدت تنها طلب بدرد بخوری بود که فکر کردم ارزش آپ کردنو داره موقع آپ کردن یکی از دوستام گفت چرا خانم ژولی ای بابا من مطلبی که تو ایمیلم برام ارسال شده بودو عینا نوشتم حالا شما بگو کبری خانم مریم یا هر اسم دیگه ای</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 5 Sep 2008 02:27:25 GMT</pubDate>
					<comments>http://lopo.blogsky.com/Comments.bs?PostID=30</comments>
          <guid>http://lopo.blogsky.com/1387/06/15/post-30/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[این روزا]]></title>
					<link>http://lopo.blogsky.com/1387/05/10/post-29/</link>
					<description><![CDATA[<blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p align="justify">داشتم فکر میکردم انگیزه خدا از خلقت چی بوده فکر اینکه نزدیک به ۱۰ میلیارد آدم رو سرکار بگذاره باعث شد که یک خصیصه به خصلت های خدا تو شناخت خودم اضافه کنم اونم شوخ طبعیمثلا همینکه خدا منو با علیرضا همسایه کرده که در عین حالی که میخوام بزنم مغزش بریزه بیرون چون نزدیک ۲ هفته است بابت طراحی سایت و کاتالوگش و تیز های تبلیغاتی تو مجلات منو تا ۵ صبح بیدار نگه میداره اما باز دوستش دارم و با هم میریم سانشاین میشیم پس خدا شوخ طبع هم هست حالا فرض کنید این روزا من ۴ تا علیرضا دیگه پیدا کردم که به اندازه خود علیرضا جیگرن و کاراشونو سپردن دست من پس حق دارم وقت نکنم اصلا بیام آپ کنم البته دلیل نمیشه اما خوب دیگه .. بنا به همین دلیل میشه فکر کرد خدا وقتی شوخی اش میگیره من بدبخت میشم اونم ۵ تا علیرضا اوه اوه اوه</p></blockquote></blockquote>]]></description>
					<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 14:31:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://lopo.blogsky.com/Comments.bs?PostID=29</comments>
          <guid>http://lopo.blogsky.com/1387/05/10/post-29/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نمره مجانی]]></title>
					<link>http://lopo.blogsky.com/1387/04/31/post-28/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>امروز یک اتفاق جالب پیش آمد رفتم بانک صادرات برای کاری که دستگاه نمره هاش تموم شده بود برای همین مونده بودم چیکار کنم رفتم پیش ریس بانک گفت بمون تا ساعت ۳ آخر از همه برو دم باجه تو فکر بودم که یعنی من از ساعت ۱۱ تا ساعت ۳ عصر بشینم تو بانک چیکار کنم که متوجه شدم دم دستگاه نمره شلوغه نگو یکی دو نفر نمره هم میفروشن دیدم اگه برم بخرم یکجورایی دارم کمک میکنم به اشتغال این موجودات خبیث ( خبیث چون بهم نمره مجانی نمیدادن ) داشتم فکر میکردم که دیدم یک آقای مسنی از این پیرمرد خوش تیپ ها کروات زده داره بهم نگاه میکنه نمیدونم چی شد رفتم پیشش بهش گفتم آقا شما نمره اضافی ندارین ؟ خندید و گفت : نه ولی میدونم کجا گیر بیاریش گفتم کجا ؟ گفت زیر پات همین الان یک خانم جوون که حال و حوصله نداشت وایسه نمرشو انداخت رو زمین و رفت . منو میگی از خوشحالی پر درآوردم نمره رو از رو زمین برداشتم اگر چه باز هم ۲ ساعت معطل شدم ولی دیگه پول نمره خریدن ندادم&nbsp; راستش تو فکر بودم بفروشمش برم فردا دوباره بیام ولی دیدم به معطلیش نمی ارزه </P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 00:34:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://lopo.blogsky.com/Comments.bs?PostID=28</comments>
          <guid>http://lopo.blogsky.com/1387/04/31/post-28/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
